اي آزادي، مرغک پر شکسته ي زيباي من، کاش مي توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاريکي و
سرما، سازندگان ديوارها و مرزها و زندانها و قلعه ها رهايت کنم، کاش قفست را مي شکستم و در هواي پاک بي ابر
بي غبار بامدادي پروازت مي دادم..
اما، دست هاي مرا نيز شکسته اند، زبانم را بريده اند، پاهايم را در غل و زنجير کرده اندو چشمانم را نيز بسته اند...
اي آزادي.. کاش با تو زندگي مي کردم، با تو جان مي دادم، کاش در تو مي ديدم، در تو دم ميزدم، در تو مي خفتم، بيدار
مي شدم، مي نوشتم، حس مي کردم..
اي آزادي، من از ستم بيزارم، از بند بيزارم، از زنجير بي زارم، از بايد يبزارم، از هر چه و هر که تو را در بند مي کشد بيزارم..
معلم شهيد، علي شريعتي..

خيلي راحته که بشيني و ساعتها از عدالت . آزادي حرف بزني و با کلمات قلمبه سلمبه و ايسم هاي جر واجور معنيش کني
و بگي که چقدر از آزادي تو جاهاي ديگه بهتر و پيشروتره، اما وقتي بايد عمل کني و پاي آرمانها و انديشه هايي كه اينقد
بهشون افتخار مي کردي، بموني پا پيش مي کشي و خفه خون مي گيري، ضعيف و ذليل مي شي، به محافظه کاري رو مياري..
ميگي:"ما نمي تونيم، قدرتمون کمه، اينا خيلي قوين، زيادن، همه چي دستشونه،ما نمي تونيم..همين..
مشکلاتم که همش تقصير استعمار و دشمن ميندازي و به بي فکري و بي برنامگي و ضعف و سستي و کندي و پستي و فساد
و بي عرضگي عوامل خودت هيچ توجهي نمي کني..
از مردم خبر نداري که چه جوري دارن جون مي کنن و صداشون در نمياد.تقصيري هم نداري تا حالا تو صف اتوبوس و
نون و گوشت و مرغ و ... واي نستادي..صبح سوار بنزت شدي و رفتي اداره، بعد از ظهرم همينجوري برگشتي..
خيلي از مردم دوري، خيلي.. فقط به فکر ايني که خدا نکرده يه وقت پايه هاي رياستت سست نشه و اين ميز لعنتيتو از دست
ندي. آره تو خدمت مي کني، نه به مردم، بلکه به خودت و طرفدارا و چاپلوسات..
کله ات رو تو برف کردي و از دور و برت غافلي.يه دفه به خودت مياي و ميبيني همه چي از دست رفت، ديگه طرفداري
نداري و مردم همه فهميدن هيچ کاري از دستت بر نمياد، رو مياري به چاخان و دروغ و هياهو و تبليغ و تبليغ و افسانه
و اسطوره سازي..
اونوقته که تحمل شنيدن هيچ حرفي رو نداري. هر کي بهت ميگه بالا چشمت ابرو مياي و محکومش مي کني و دروغ و
تهمت که اين نامسلمونه و مردمم در صحنه هم که از همه جا بي خبر بازيچت ميشن و بدون اينکه بدونن اون بنده خدا
چي گفته لعن و نفرين و تکفيرش مي کنن و به خونش تشنه ميشن...
اين آيه رو تا حالا شنيديد؟
ولتکن منکم امه يدعون الي الخير..
واقعا همين طوره؟؟ ما همديگرو به خير و نيکي دعوت مي کنيم؟؟
نه بابا، اصلن اينطوري نيست، ما فقط به فکر اينيم که چه جوري سر همديگرو کلاه بزاريم و پول بيشتري دستمون بياد،
ديگه گور باباي انسانيت و ايمان..
وما آدماي چاپلوس و متملق و ضعيف و کم کار و ذليل و برده که فقط بلديم از مسئوليت شونه خالي کنيم و همه ي مشکلات
و کاستي ها رو گردن دشمن و عوامل استبداد بندازيم..
و جامعه مونم يه باغ وحش بزرگ که توش قانون جنگل حاکمه..

جرم ِ ما
اميد ِ ماست.
جرم ِ ما
شاديِ ماست.
جرم ِ ما
آزادي يست ...
جرم ِ ما
آزاد انديشيِ ماست.
جرم ِ ما
ساده و صادق بودن ...
جرم ِ ما
صريح و رُک بودنِ ماست.
جرم ِ ما
به فکرِ هم بودنِ ماست ...
... جرم ِ ما در اين ديارِ بَرَهوت
به فکرِ يک جرعه ي آب بودنِ ماست.
جرم ِ ما
سنگين است!
جرم ِ ما
سنگين است!

گفتم به روح خفته ي آن مرد بي خبر
تا کي تو خفته اي؟ بنگر آفتاب زد
برخيز و مرد باش، وليکن، حذر حذر
زنهار، بي گدار نبايد به آب زد
همدرد من! عزيز من! اي مرد بينوا
آخر تو نيز زنده اي، اين خواب جهل چيست؟
مر نبرد باش که در اين کهن سرا
کاري محال در بر مرد نبرد نيست
زنهار، خواب غفلت و بيچارگي بس است
هنگام کوشش است، اگر چشم وا کني
تا کي به انتظار قيامت توان نشست؟
برخيز تا هزار قيامت به پا کني..
مهدي اخوان ثالث..